مادرت خوان کرم بود بداد از پس و پیش ...

مادرت خوان کرم بود بداد از پس و پیش ...

سلطان محمود با جمعی از شعرا خواست به بالای عمارتی برود که ۱۸ پله داشت ٬ گفت که میتواند هجده مصرع بگوید که در اولی مرا هجو و در دومی مرا مدح کند؟ ٬ هیچکس قبول نکرد جز اسدی طوسی که گفت :


خواهم اندر تو کنم ای بت پاکیـزه خصال        نظر از منظــر خوبی، شب و روز و مه و سال

خفته باشی تو و من می زده باشم همه شب    بوسه ها بر کـف پای تو ولیکن به خیال

غرق شد تا به پر القصه که نتوان بکشیــــد     تیر مژگان که زدی بر دل ریشـــم فی الحال

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوش است کاکـــل مشک فشان از طرف باد شمال

یاد داری که تورا شب بسـحـر می کردم                 صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

عاشقانت همه کردنـد چرا ما نکنیــم                 برسر کوچه تماشای قد و قامـت و خال

مادرت خوان کرم بود،بداد از پس و پیش             به فقیران لب نان و به یتیمان زر و مال

بکشم از تو و با دامن خود پاک کنــــــم                  موزه از پای تو ای سرو خرامان احوال

طوسی خسته اگر در تو نهد منع مکن      نام معشوقی وعاشق کشی وحسن و دلال

 

/ 1 نظر / 1001 بازدید
امیرحسین نجاتی

دوش هنگاه سحر کردم تورا در میان گریه های خود دعا پیش چشمان همه دادی به من با نگاه مملو از مهرت شفا شد دهانت باز زیرا راست بود رازهایی را که کردی برملا هم تو دیشب داده ای هم مادرت دست محرومان این وادی غذا ای که تا می بینی ام وا می کنی صد گره از ابروان تا به تا خود بگو امشب کجا بگذارمش این دل لبریز غمها را، کجا؟ خوب یادت هست می کردم فروش! بذرعشق ومهرو رحمت،بی بها یاد ایامی که گفتی تف بزن بعد از این بر روزگار بی وفا خوب داری تازگی جا می دهی در دلت این قلب صاحب مرده را تا سحر چیزی نگویی می کنم رو به در گاه الهی ناله ها هر چه کردم خم نیاوردی به رو روزگاری با تو من جور وجفا تازگیها زود پایین می کشی پرده ی دکان غم را بی صدا روز وشب پای تو بالا می رود پله های زندگی را تا خدا می گذارم هر کجا قسمت شود در مسیر عشق تو سنگ بنا یاد شبهایی که می دادی به من مهرو نور وغیرت وعشق ووفا لب کنی تر کاملا جا میدهم در دل بیگانه مهر آشنا خوب یادت هست می کردم فرو سالها سر در گریبا